مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

311

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> چون چند روزى گذشت ، وعبيداللَّه‌بن زياد از اين‌كه مورد تعقيب باشد ، آسوده شد . به مسعود بن عمرو وحارث بن قيس گفت : « مردم آرام گرفتند واز من مأيوس شدند ، مقدّمات بيرون رفتن مرا از بصره فرآهم آوريد تا به شام بروم . » آن دو مردى از قبيله بنى يشكر را كه امين وآشنا بر راه‌ها بود ، أجير كردند وابن زياد را بر ناقه‌اى مهرى ( منسوب به يكى از قبايل به نام مهره ) سوار كردند وبه مرد يشكرى گفتند كه از ابن زياد جدا مشو تا أو را به محل امنى در شام برسانى . چون ابن زياد بيرون آمد ، مسعود وحارث هم همراه تنى چند از قوم ، سه روز أو را بدرقه كردند وبرگشتند . مرد يشكرى مىگويد : شبى همچنان كه حركت مىكرديم ، كاروانى از مقابل آمد وآوازه‌خوانى براي شتران اين شعار را مىخواند : « پروردگارا ، اى پروردگار زمين وبندگان ! زياد وپسرانش را لعنت فرماى كه چه بسيار از مسلمانان عابد نمازگزار فروتن را كشتند ، مسلمانانى كه شب زنده‌دار بودند . » چون عبيداللَّه بن زياد اين اشعار را شنيد ، ترسيد وگفت : « من وجاى مرا شناخته‌اند . » گفتم : « مترس ، چنين نيست كه هر كس نام تو را ببرد ، جاى تو را هم بداند . حركت كرديم ومدتي همچنان كه بر ناقه‌اش سوار بود ، سر به زير افكنده وسكوت كرده بود . پنداشتم خوابيده است ، بانگ برداشتم كه‌اى خفته ! » گفت : « خواب نيستم ، ولى در موضوعي فكر مىكنم . » گفتم : « من مىدانم در باره چه چيزى فكر مىكنى . » گفت : « بگو ببينم . » گفتم : « از اين كه حسين بن علي عليه السلام را كشته‌اى ، پشيمان شده‌اى ؟ همچنين فكر مىكنى كه كاخ سپيد را در بصره ساختى ، أموال فراوانى در آن خرج كردى ، ومقدر نبود كه از آن بهره‌مند شوى ، وبر كشتن گروهى به تهمت وگمان اين كه از خوارج هستند ، پشيمانى ؟ » گفت : « اى برادر يشكرى ! صحيح نگفتى ومن در اين موارد نمىانديشيدم . اما كشتن من حسين را چنين بود كه أو بر حاكم ومردمى كه در كارى متفق بودند ، خروج كرد وپيشوا براي من نوشت وبه من دستور قتل أو را داد ، واگر خطايى باشد ، بر عهدهء يزيد است . اما در مورد كاخ سپيد هم فكرى نمىكنم ، براي اين كه آن را با مال وفرمان پيشوا وبراي أو ساختم . اما در مورد كشتن خوارج ، پيش از من كسى كه بهتر از من است : يعنى علي بن أبي طالب عليه السلام آنان را كشت . ولى من در مورد برادرانم وفرزندان ايشان مىانديشم كه چرا آنان را پيش از اين اتفاق ، از بصره بيرون نبردم ، ودر بارهء خزينه‌هاى أموال در كوفه وبصره مىانديشم كه چرا پيش از اين كه خبر مرگ خليفه به من برسد ، ميان مردم تقسيم نكردم تا به آن وسيله براي خود ، ميان مردم نام پسنديده به يادگار بگذارم . » گفت : « حالا چه تصميمى دارى ومىخواهى چه كار كنى ؟ »